Thursday, July 14, 2011

تحلیل داستان "درخت و دختر" اثر تهمینه حدادی


داستان درخت و دختر، با شخصیتهای دختر، مادر و مادر بزرگش است که در گوشه ای به دور از دیگران زندگی می کنند و در حیاط خانه شان تنها درخت سیب دنیا وجود دارد که به صورت عجیبی فقط هر بیست سال یکبار آن هم فقط یک سیب می دهد. راز خانوادگی عجیبی در میان آنها هست که می باید از سیب به وجود آمده در مقابل دزدی کلاغ ها محافظت نمود چرا که اگر کلاغ ها سیب را با خود ببرند ممکن است مردم شهر خبردار شوند که اینان در خانه شان درخت سیب دارند. راوی داستان اول شخص است که دانای کل نیز نمی باشد، ترکیب زمانی داستان به هم ریخته است و زبان آن نمادین است. داستان تم فمنیستی دارد و بوی آثار فروغ می دهد و حس زنانگی و تنش های آن محور داستان قرار می گیرد و نمادها گویای مفاهیم خاصی می شوند.
سیب بطور کلی نماد رابطه هوس آمیز زن و مرد است (اسطوره آدم و حوا) و در داستان، سیب نماد بکارت دخترک است و شواهد آن چنین است: اول اینکه دختر زمانی که به سن پانزده سالگی می رسد راز حفظ سیب به او گفته می شود، دوم سیب هر بیست سال یکبار به وجود می آید و در واقع به این معنی است که چون بکارت، فقط یکبار برای یک دختر می ماند سوم، مادر بزرگ می گوید "این رسم خانوادگی ماست، من هم تا بیست ساگی با کسی دوست نبودم" نشان از آن دارد که دوستی مورد اشاره ممکن است سیب را از بین ببرد، چهارم اینکه مادر بزرگ می گوید" ما موظفیم همیشه از درخت (نماد بکارت) نگه داری کنیم " و دخترک می گوید "من نیز بی دلیل پذیرفته بودم".
کلاغ ها نشان از پسران جوانند که دخترک از دوستی با آنها منع می شود چرا که اینان در کمین نشسته اند که سیب دخترک را بدزدند، در اینجا دخترک قهرمان داستان و کلاغ ها ضد قهرمانند ولی در جای دیگر دخترک خسته از حرفهای مادربزرگ و سنتهای قدیمی، که جامعه نیز سالهاست آنها را فراموش کرده است، آرزو می کند که ای کاش کلاغ ها بیایند و او را با خود ببرند و در اینجا می توان گفت مادربزرگ که مخالف این موضوع است به ضد قهرمان تبدیل می شود. اگرچه به دخترک گفته می شود که با کلاغ ها حرف نزند و کلاغ ها حرف او را نمی فهمند، ولی دخترک با کلاغ های میان شاخه ها، پچ پچ می کند. شهرشمالی نشان از جامعه دختران و زنان دارد که خانواده به آنها تندیس های درست شده از سیب را می فروشد و به نوعی این موضوع را ترویج می کند که باید از سیب محافظت نمود و قدر آن را دانست ولی شهر جنوبی نشان از زمانی است که دخترک قرار است ازدواج کند و رابطه با یک مرد را تجربه نماید چرا که مادر بزرگ به او می گوید که وقتی به سن بیست سالگی رسید می توانند به شهر جنوبی بروند.

تنش اصلی داستان آشکار شدن راز خانوادگی است که سعی در حفظ آن است و در دو جای داستان آشکار می شود. اول آنکه دخترک که تشنه فهمیدن آن است، در شب تولد پانزده سالگیش آن را متوجه می شود. دوم وقتی است که سیب را کلاغ ها می دزدند، خانواده نگران لو رفتن راز می شود و با خود می گویند شاید که سیب در دریا افتاده باشد یا کسی آن را خورده باشد و مبادا کسی آن را دیده باشد. تنش دیگر موجود در داستان این است که دخترک باید از سیب خود محافظت نماید، ابتدا دخترک آن را می پذیرد ولی وقتی بزرگتر می شود آرزو می کند که ای کاش کلاغ ها او را هم با خود ببرند و دیگر حفظ سیب برایش مهم نیست ولی در آخر داستان زمانی که نوبت به دختر خودش که تازه به دنیا می آید، می رسد آنگاه پاسدار سیب او می شود و گویی این تنش در میان نسل های آن خانواده جریانی پایان ناپذیر است. تنش دیگر رویکرد متفاوت جامعه و خانواده است، جامعه در واقع سالهاست که طعم سیب را فراموش نموده است ولی خانواده به حفظ رسوم قدیمی پایبند و دست آخر مادربزرگ از این تلاش نافرجام تحلیل می رود و می میرد.
کلمات درخت و دختر هر دو چهار حرف مشترک دارند و دارای جناس قلب می باشند. استفاده از این عنوان یک معادل سازی میان درخت سیب و دختر است و در پایان داستان می آید که "همه ما سیب هستیم" و در واقع این سر نخ دادن ازعنوان داستان شروع شده است. داستان به جدال میان ارزش های سنتی و ارزش های جامعه مدرن می پردازد و دخترکان جوان جامعه مدرن را کسانی می داند که قابلیت پذیرش بدون چون و چرای سنتهای قدیمی را ندارد.

No comments:

Post a Comment